تبليغاتX
برگ ریز

برگ ریز

متولد طهران برای تهران

این شعر با اون لحن جذاب خواننده اش، اشک من رو در میاره و غمگینم میکنه ولی دوستش دارم خیلی. به مناسب نمی دونم چندمین انتخابات مجلس نمی دونم چندم، تقدیم به دوستانم.

 

سیم آخر

حوصله ندارم اما همه ی قصه رو می گم

همه قصه رو حتی اون جایی که دوست ندارم

بذار صحبت کنیم این بار جای این که بنویسیم

راجع به دو جین سوال و یه سری عقده ی بدخیم

می دونم که دیگه مُردم، مرگم هم موقتی نیست

این جواز کفن و دفنه، یه صدای لعنتی نیست

توی این بحبوحه ی شک، وسط این همه بحران

خودم رو گوشه آسفالت، جا گذاشتم تو اتوبان

ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره

کسی که جلوت نشسته، عصبی و لت و پاره

من دیگه اصلا نمی خوام تیغا رو رگم بسررن

پایتخت دود و گوگرد، قهرمان قصه ی من

     " اگر عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه

       بی خیال بدبیاری زنده باد این عاشقانه"

خط موشک رو تو دستت، نسل من خط کشی می کرد

واسه انفجار قلبت، شعر من خودکشی می کرد

جعبه جعبه استخون و، غم پرچم های بی باد

کودکی نسل ما رو به قرنطینه فرستاد

من با زندگی و شعرم، یا با تو شوخی نداشتم

واسه تو شوخی بودیم ما، خیلی تلخه سرنوشتم

حالا هی غلط بگیر از، دیکته های نانوشته ام

یا که اوراق بهادار بده جای سرنوشتم

      " اگه عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه

        بی خیال بدبیاری زنده باد این عاشقانه"

بین این صد تا اتوبان یه مسیر منحنی نیست

که کسی پشت سرم هی نده فرمان واسه ی ایست

وقتی آژیر رو کشیدن توی گوش لت و پارم

خودمم عین بمب دستی ، شعرم هم شد انفجارم

یه نفر رو در و دیوار، خون خاطره می پاشه

یه نفر که می گه این بار، بذار انگشت رو، روماشه

خیلی ساده نرسیدیم، سر صحنه واسه اجرا

انگاری که محض خنده، گرگه زد به گله ی ما

  *اگه چیزی رو نگفتم، توی خاطرم نمونده

  متاسفم که ذهنم ، خاک صحنه رو تکونده

  تسمه ی دلم برید و من ، از اون دقیقه لالم

  یه سری تصویر موهوم ساخته میشه تو خیالم

  ببین این زخم های کهنه دیگه پانسمان نمیشن

  شدن عین تیر آخر وسط جمجمه ی من

  اگه غمم افراطی بود یا بد قلقی ذاتی بود

  دست خودم نبود رفیق، جنس دلم اسقاطی بود*

منزوی شد توی قلبت، یاد کارون، شب دجله

سر کوچه های بن بست، یاد حجله پشت حجله

بچه های خاک و بارون، یادته ریختن تو میدون

مادراشون پشت شیشه، پدراشون ته دالون

پس چرا با تو غریبه است نسل بی خاطره من؟!

یادمون نیست که چه جوری واسه همدیگه می مردن

پاش بیفته باز دوباره، روی مغربت می بارم

باز تو منطقه ی مین، دست و پام رو جا می ذارم

      " اگه عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه

        بی خیال بدبیاری زنده باد این عاشقانه"

اسم پایخت رو با خون، می نویسم واسه یادداشت

تنها چیزی که تو دنیا، روی پاهام نگه ام داشت

سر و ته کنم تو جاده، مقصدم تهش همین جاست

وسط برجهای تهرون ازدحام شعر و رویاست

می گذره این روزا از ما، ما هم از گلایه هامون

عادی میشن این حوادث اگه سختن یا که آسون

توی پاییز مجاور وسطای ماه آذر

شد قرارمون که باهم بزنیم به سیم آخر

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1390ساعت 3:12  توسط آبان  | 

اول پست قبلی که نه قبل ترش را بخوانید بعد این یکی

۱. نمی دانم این چه حکایتی است توی این برهوت قحطی « قهوه ی تلخ » و باقی خوشی های کوچک زندگی فقط غم و غصه است که سر آدم هوار می شود و بس. به بچه ها گفته بودم از بس غم و غصه خوانده ام این چند وقت، اصلا جنبه ی کتاب و فیلم غم بار ندارم و فعلا می خواهم به درد خودم بمیرم اما خوب نمی گذارند دیگر! جوانند و چه بگویم ... سر به هوا. اول جوانی سوپریز کردن هم بلد نیستند طفلکی ها. دو تا از همین جوان جاهل هایمان ذوق زده، هنوز فیلم « جدایی نادر و سیمین » داغ داغ از تنور درنیامده، چند هفته پیش، انگار که گفتی الان قحطی اش می آید می روند و در یک روز بی خبر البته از هم فیلم مذکور را خریداری می کنند و می بینند و بعد هم بدو بدو ببین که داغ داغه!

بله من هم اگر هفته ی قبلش رفته بودم دیدن « ورود آقایان ممنوع » و یک دل سیر خندیده بودم حس تنوع طلبی ام گل می کرد. اما خب چه بگویم. جای دوستان خالی یک شب نشستم تنهایی فیلم را دیدم و بعد در به در شانه ای بودم تا سرم را رویش بگذارم و یک دل سیر به حال تمام بدبختی های عالم و آدم گریه کنم و خدا از سر تقصیرات این اصغر فرهادی بگذرد یا نگذرد دیگر خودش می داند. انقدر فیلم طبیعی؟ انقدر بازی های خوب و تاثیر گذار؟ انقدر واقع گرایی؟ این همه شخصیت پردازی خوب؟ فیلم نامه و ... . حالا بروم خودم را از پشت بام همین ساختمان پرت کنم پایین خوب است؟! البته فکر بهتری دارم. این جناب کارگردان سه گانه اش را که ساخته و جایزه هم که تا به حال کم نبرده و چشم وچال چه کسان را هم درنیاورده . دخترش هم که دیگر از آب و گل درآمده و به اندازه ی کافی از محضر پدر سود برده و ... خب یک آدم از زندگی اش دیگر چه می خواهد؟! می گویم تا فیلم جگرسوز و واقع گرایانه ی دیگری نساخته برویم کارش را تمام کنیم. هم خیر دنیا درش هست هم خیر آخرت. البته سفارشی زیر شکنجه کارش ساخته شود بهتر است! از من گفتن. هر کس پایه است هم دمش گرم زودتر بجنبد که عنقریب است این آقای کارگردان دست به قلم شود و... .

امان از دست این جوان ها. هنوز با نقشه ی ترور جناب فرهادی خوشی های زندگی رخ ننموده بود که باز یه کتاب گذاشتند توی دست من که... . این دفعه را کور خوانده بودند این دوستان. جدی جدی می خواستند من را بکشند! بی انصاف ها داستانی فرح بخش تر از « جای خالی سلوچ » انگار در بساطشان نبود که این نان را گذاشتند در سفره ی من. نخواندم. عمرا حالا حالاها یک چنین کتابی دست بگیرم. « مودب پور» حاضرم بخوانم (عمق فاجعه را بنگرید!) اما این همه در و غم به خدا دیگر ظرفیتش را نداشتم. یک چند وقتی نگذشته بود که هی این جوانان نشستند و بلند شدند و به به و چه چه که این آرش حجازی عجب پدیده ای است و... من هم در نقش یک فریب خورده ی بینوا. یک مدتی هم بود احساسات ملی میهنی ام زده بود بالا و شاهنامه می خواندم و سرودهای ملی و وطنی گوش می کردم و ... در دام افتادم؛ همچو درزی که در کوزه افتاد! « کیخسرو» را دوست داشتم اما گفتم که جنبه ی غم و غصه نداشتم. چنان حالی از من گرفت که در کتاب ها بنویسند آیندگان! کتاب عجیبی بود. به نهایت زیبا و دوست داشتنی اما وقتی داستان به قسمت های سرنوشت سازش رسید پدر این مخاطب بینوا ( خودم را می گویم) هم درآمد.

حالا هم که دیگر فکر کنم ضد ضربه شده ام؛ رویین تن! اصلا عین آهن ربا غم و درد ها را جذب می کنم شاید هم عین اسفنج. با پررویی « شاهدخت سرزمین ابدیت» آرش حجاری را برداشته ام و می خوانم. راستش را بخواهید این یکی از همان اول با مرگ و تشییع جنازه و بی کسی و تنهایی شروع می شود و خب حالا دیگر عیبی ندارد. این طوری دیگر وقت دل سوزاندن به حال خودم را ندارم و مشغول هم ذات پنداری با شخصیت های کتاب ها و فیلم ها هستم. شاید این یکی هم که تمام شد، اگر درس و مشق وقتی برایم بگذارد،« جای خالی سلوچ» را هم دست گرفتم و به جای دیدن « یه حبه قند» و « راه آبی ابریشم » بروم دیدن « پرتقال خونی » و « مرگ کسب و کار من است». پوستم کلفت شده نه؟! حالا کجایش را دیده اید. فقط می ماند یک حمله ی انتحاری (!) در پایان کار که این طور پیش می رود خدا را شکر حتما وسایلش هم جور می شود و دیگر دیدار به قیامت.

گفتم که خوبم! چرا حالا این طور نگاه می کنید؟! خوب خوبم. بهتر از این نمی شود. تازه دارم بهتر هم می شوم. باور کنید. ببینید دارم دوباره وبلاگ نویسی می کنم. ببینید دارم یک وبلاگ دیگر هم تاسیس می کنم. ببینید که قرار است شاگرد اول بشوم و درس می خوانم. حداقل نیستید ببینید چه نقشه ها دارم برای خودم می کشم. مخلوطی از شیزوفرنی و اسکیزوفرنی و پارانویا و مالیخولیا و جنون آنی و باقی مرض های شناخته شده و شناخته نشده عالم روانشناسی را با هم زده ام تو رگ و فقط این افسردگی مزمنی که داشتم بهبود یافته. جان شما. نشان به آن نشان که این یکی دو روزه هرکس این طرف ها زنگ زده اول پرسیده خواب بودی؟ گفتم نه. گفته چرا صدات گرفته است؟ گفتم نه خوبم. گفته گریه کردی؟ گفتم نه به خدا دارم می خندم... نیشم هم تا بناگوش بازه! و باور کنید می خندیدم ولی خب پشت تلفن که کسی آدم را نمی بیند!

 

۲.  از شوخی که بگذریم دلتنگم. خیلی خیلی دلتنگم. وقتی فکرش را می کنم می بینم چقدر تعداد آدم هایی که دلبسته شان هستم و از من دورند زیاد است. هرکدام هم طرفی. دلم برای در آغوش گرفتن تک تکشان پر می زند و حرف زدن و گفتن و شنیدن و ... .

حالا باز هم بنشینید و بگویید بی احساسم و سنگ دل و بی رحم و سرد و رسمی و دیگر عناوین رسمی ام چه بود؟ بگذریم ... حرف های جدی بماند برای پست بعدی. یک چیزهایی نوشته بودم و گفتم حالا به شوخی برگزار کنیم تا بعد ... .

 

۳. راستی اگر نگران احوالاتم شدید بهتان اطمینان می دهم که بر اساس کشفیات بعضی دانشمندان بیکار اصلا جای نگرانی نیست. چرا؟ چون می گویند متولدین مهر ماه ( اکتبر) عمرشان طولانی است! باور کنید. اصلا شوخی نمی کنم. بهتر است از این به بعد به فکر خودتان باشید و با این نگرانی ها این عمر کوتاهتان را کوتاه تر نکنید. راستش را بخواهید نمی خواهم در جشن تولد صد و بیست سالگی ام (!) جای همگی تان خالی باشد!

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1390ساعت 12:0  توسط آبان  | 

قهرمانی مبارک!

دوددورو دودور .... ایران!

دودورو دودور .... ایران!

حالا

بچه ها مچکریم!

بچه ها مچکریم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 2:9  توسط آبان  | 

غمگین های دوست داشتنی

این روزها خیلی ایام به کام است و همه چیز خوش و خرم و زیبا که فقط همین مانده بود خواندن چند کتاب روح افزا و با مضمون امید و عشق و ... . می گویند گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. این طور بگویم که اگر حال خوبی هم داشتم با این دوز بالای بدبختی که از لا به لای کلمات و جملات این همه کتاب بیرون ریخت همین که کارم به بالای صخره ای ، آسمان خراشی و برجی نرسید باز هم جای شکر دارد. برای پی بردن به عمق فاجعه یک نگاه گذرا به عناوین این چند کتاب هم کافی است. اما چه شد که کارم به جاهای باریک نکشید؟! ساده است؛ با دور زدن حریف. وسط این همه بدبختی که اطلاع از حکایت های تلخ زندگی قهرمان های داستان آدم را یاد تمام غم های زندگی اش می انداخت و می ماندی برای خودت گریه کنی یا به حال بد شخصیت های رنگارنگ این داستان ها، کتاب که تمام می شد با خودم می گفتم خوب خدا را شکر یک کتاب خوب خواندم!

راستش همیشه نمی شود به همین راحتی ها از لبه پرتگاه فاصله گرفت. امان از جاذبه های گردش گردی که آن پایین ها آدم را صدا می زنند. اما گاهی به روش های جالب تر و متنوع تری هم می شود خودکشی کرد. گاهی پول آدم از جانش هم ارزشمند تر است. اصلا آدم پول می دهد جانش را بخرد و جانش را می دهد پول به دست بیاورد و عجب رابطه ی تنگاتنگی دارند این جان و مال. من هم وقتی اعصاب ندارم و بیشتر همان موقع ها که آه در بساط ندارم به فکر خودکشی می افتم. حالا چه طور؟ به روش خیلی ساده یکهو یک کتاب فروشی نشان می کنم و بی هوا می پرم توی آن قبل از این که بفهمم چه بلایی دارم سر خودم می آورم ته جیب مبارک را جارو می کنم و برمی گردم. این طوری کلی حرص خودم را خالی می کنم و جایی هم برای پشیمانی نمی گذارم یکی از همین خودکشی های تاریخی در تابستان رخ داد و نزدیک بود جدی جدی یک فاجعه به بار بیاید.

 

 

سمفونی مردگان

می گویند معروف ترین اثر« عباس معروفی » است. « داستان تیره روزی مردمانی که مرگی مدام را را به دوش می کشند... ». یعنی اگر موقعی خواستید حسابی حال خودتان را بگیرید و بعد کمی هم به حال بیایید بهترین انتخاب است. داستانی نمادین و غم انگیز درباره حرص و طمع مال اندوزی و فقر فرهنگی و در آخر برادر کشی. چندین فصل دارد که هر کدام از زبان یکی از شخصیت های داستان روایت می شود و در حقیقت داستانی است که هر کس از دید خود آن را تعریف کرده است و بسیاری از وقایع بارها مرور می شوند تا ابعاد جدیدی از آن ها کشف شود. از آن رمان هایی است که نمی شود همین جوری درباره اش حرف زد و وقتی خواندنش تمام شد آدم دوست دارد همین طور به آن فکر کند و فکر کند و فکر کند.

 

 

پابرهنه ها

تا به شده خودتون رو بدبخت ترین آدم دنیا حس کنید؟ شده فکر کنید دیگه از اینی که هست بدتر نمی شه؟ وقتی این کتاب رو بخونید می بینید شانس آوردید که همانند راوی داستان در سال های قبل از جنگ جهانی و در بحبوحه ی اون در یکی از روستاهای رومانی به دنیا نیومدید.

پابرهنه ها از زبان پسر بچه ای روایت میشه. یکی از هشت بچه ی خانواده پر جمعیت که در یکی از روستاهای کشور رومانی زندگی فقیرانه و پردردسری دارند. زندگی سخت روستاییان در سیستم بی رحمانه ارباب رعیتی حاکم برای روستای راوی داستان بی شباهت به زندگی روستاییان کشور خودمون در قرن های گذشته نیست. زندگی سخت، فقر و نداری، کار طاقت فرسا، به تاراج رفتن ماحصل کار یک ساله و سرکوب شدید معترضان اتفاقات غم انگیزی است که با لحنی صادقانه و گاه شوخ طبعانه بیان می شوند نمی گذارند از خواندن این همه ماجراهای سراسر بیچارگی خسته بشوید (فکر می کنم چیزی حدود 700 صفحه). به خصوص که جا به جای داستان از عقاید مذهبی و خرافات و آداب و رسوم مردم روستاهای رومانی در گذشته های دور و نزدیک هم صحبت شده است. از حق نگذریم ترجمه روان و جالب کتاب رو هم دوست داشتم.

 

 

منسفیلد پارک

بعد از این که دوتا کتاب قبلی حسابی حالم رو گرفت و روحم رو در سراشیبی سقوط قرار داد (!) واقعا نیاز به یه زنگ تفریح داشتم تا یکم تجدید روحیه کنم. کتاب های « جین آستین » کلا واسه همین جور موقع ها خوبند. طبق معمول هم درباره ی یه دختر پسر انگلیسی ، یکی از یک خانواده کاملا مرفه و دیگری از یه خانواده ی معمولی که حسابی با هم سرشاخ می شوند و عاقبت هم خوش و خرم به هم می رسند. البته این یکی یکم این فرمول رو به هم زده بود و جای شکرش باقی بود. به هر حال خوبی کتاب های «جین آستین» اینه که وقتی یکی از کتاب هاش رو دست می گیری می دونی بعد از چند تا اتفاق ناگوار واسه ی اطرافیان قهرمانان داستان همه چی ختم به خیر میشه و کلا زیاد آدم رو نگران نمی کنه. بماند که یکی از وقایع کلیدی کتاب های آستین که نقش مهمی  در پیشبرد لحظات رمانتیک داستان داره مهمانی های رقصه و دغدغه پیدا کردن یک همراه  اصولا تا پدر و مادر ها و اطرافیان می بینند یه دختر دم بخت دارند و زودتر باید یه نون خور از سرشون کم بشه ، بنا بر موقعیت یا مهمانی می دن یا مهمانی می رن!

این یکی هم مثل همیشه یه داستان سر راسته درباره دختری از طبقه ی پایین اجتماع. شوهرخاله اش قبول می کنه به خاطر حس نوع دوستی سرپرستی اش رو قبول کنه و این جوری باری از دوش خانواده خواهر زنش برداره اما دختر عاشق پسرخاله کوچیکه میشه و بعد هم پسرخاله کوچیکه عاشق دختر همسایه و پسر همسایه هم عاشق قهرمان داستان و ... نترسید پایانش فوق العاده خوشه. حتی از « غرور و تعصب » و «ترغیب» هم خوش تر!

 

 

شوالیه دو نیم شده

فکر می کنم به این جور داستان ها می گن سمبلیک یا نمادین. درباره شوالیه ای که با گلوله توپ به دونیم شد! یه داستان درباره ارزش های انسانی وابعاد وجودی انسان و تعادل بین اون ها. این جا هم عشق نقش مهمی رو ایفا میکنه و راه گشاست.

 

 

بار دیگر شهری که دوست داشتم

یه سوالی که سال هاست تو ذهن منه اینه که تو تاریخ ادبیات بالای صفحه ی درس « سه دیدار» - بخشی از رمان « سه دیدار» « نادر ابراهیمی » بود - اسم دو تا از آثارش به خصوص معروف ترینش رو نیاورده بودن. مثلا همین کتاب « بار دیگر شهری که دوست می داشتم» در مقابل «آتش بدون دود» و « برجاده های آبی سرخ» هیچی محسوب نمیشه. آتش بدون دودی که از اولین جلدش قبل انقلاب سریال ساختند و شش جلد بعدیش هم درباره ی مبارزات مردم ترکمن صحرا با رژیم شاهه و پر از دلاوری و جنگاوری و عشق و ایمانه. داستانی که در اون زن ها و مردها در کنار هم دوشادوش هم می جنگند و برای ساختن دنیایی بهتر تلاش می کنند.

همین دیروز بود که تو مجله دیدم از روی داستان « برجاده های آبی سرخ» - که من فقط یه جلدش رو خوندم – یک بازی رایانه ای ، به نام قهرمان داستان «میرمهنا»، با کیفیت بسیار خوبی ساخته شده و کلی به به و چه چه.

اما واسه من سواله چرا نامی از این دوکتاب بسیار مهم و زیبا و مناسب سن نوجوانان و جوانان آورده نشده اما از کتاب هایی مثل « صوفیانه ها و عارفانه ها » « در کوچه باغ های نشابور» و « بار دیگر شهری که دوست می داشتم » و به خصوص این آخری که لحنی کاملا ادبی و سنگین داره و درباره ی عشق میان دختر و پسریه که ابتدا منجر به فرار و بعد هم ناکامی و طرد پسر میشه، صحبت شده.

 

 

شوهر آهو خانم

داستانی غم انگیز درباره ی عشق و عاشقی با نگاهی متفاوت. عاشق همان عاشق پاک باخته است و در چشمش عیب معشوق هر چه باشد همه هنر است و تمام زندگی اش را فدای وصل معشوق می کند . معشوق هم همان معشوقی است که می شناسیم ؛ زیبا و عشوه گر و سنگ دل  و البته بی وفا. تا این جایش شاید چندان بد به نظر نرسد اما وقتی پای یک عاشق حقیقی به میان می آید که پیش از این ها پایش به میان بوده و هست وقایع شکل یک تراژدی به خود می گیرد. خود این که چرا عشق و عاشقی این کتاب به دل هیچ کس نمی نشیند باید داستان را جز جز خواند.

نام رمان شوهر آهو خانم است که به ظاهر درباره ی مردی است که همسری به نام آهو دارد اما در پایان، شخصیت آهو نشان می دهد چرا مردی را باید با نام همسرش شناخت. تمام صفحات کتاب و مکالمات روزمره شخصیت های فراوان آن پر است از ضرب المثل ها و تکه کلام ها و حکایت های عامیانه ی مردم در گذشته های نه چندان دور که باعث فهم بهتر و زیبایی متن شده است.

با همه ی این ها داستان تلخ و پرفراز نشیبش که دوستش دارم، دوبار به گریه ام انداخت و احساسات فمینیستی ام را بدجوری تحریک کرد. از طرفی چندین تجربه ی برخورد با کسانی را داشتم که مادرانشان سرنوشتی به مراتب تلخ تر از آهو داشتند.

 

خودمانیم، هرچه داستانی برگرفته از واقعیت های روز یک جامعه زیباتر و گیراتر روایت شود هم دلچسب تر است و هم تلخی اش بیشتر دل را می سوزاند. و اصلا همین گونه رمان ها و داستان هاست که ادبیات را غنی تر می کند و تجربیات بسیاری را به نسل های بعد منتقل می سازد. « سمفونی مردگان » ، «پابرهنه ها» و « شوهر خانم » هرسه داستان هایی درباره ی ظلم و ستم حاکم بر زمانه اند. ظلمی که از جانب شخص یا اشخاصی که قدرت در دست آن هاست اعمال می شود وگاهی فجایع هولناکی به بار می آورد.

دلم می خواست درباره ی این داستان ها بیشتر مطلب می نوشتم اما چون تعدادشان زیاد است و از طرفی بیشتر دوست دارم در موردشان حرف بزنم تا این که بنویسم، همین جا مطلبم را تمام می کنم.

***

راستی این برد تیم والیبال عجب حالی داد!

دلم می خواست واسه فینال دسته جمعی و دورهم بازی رو می دیدم و یکم حال می کردم ولی این جا کویر آدمی زاده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 16:39  توسط آبان  | 

ابن روزها

این روزها همه عین هم هستند. معمولی و نکراری و بدون هیچ اتفاق تازه ای. این جا زمان از مدت ها پیش متوقف شده است ... البته زمان نه . زمان در جریان است نشانه اش همین گرد پیری که بر روح و جسم یا هم می نشیند. این جا ، این زندگی است که متوقف شده است . این جا فقط زمان می گذرد و آدم ها نشانه ای از زندگی به همراه ندارد. این جا سرزمین مردگان است ...

ای جا حتی دلیلی هم برای زندگی وجود ندارد ... هیچ انگیزه ای ... بهانه ای ...

این جا شب ها شبیه روزهاست و روز ها هم درست مثل شب ها. تنها یک چراغ است که روشن و خاموش می شود. اما برای موجود مرده، روشن و خاموش شدن این چراغ  تفاوث چندانی نمی کند.

روشن!

خاموش!

روشن!

خاموش!

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 19:30  توسط آبان  |